محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1139
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « به خدا مىدانيد كه اين مرد پيمبر مرسل است و ما او را در كتاب خويش مىيابيم و به صفت مشخص مىشناسيم ، بياييد پيرو او شويم و در دنيا و آخرت به سلامت باشيم . » گفتند : « ملك ما از همه بزرگتر است و مرد بيشتر داريم و ديارمان بهتر است چگونه زير دست عربان شويم ؟ » گفت : « بياييد به او جزيهء سالانه دهيم و به وسيلهء مالى كه مىدهيم شوكت وى را از خويش بگردانيم و از جنگ وى در امان مانيم . » گفتند : « شمار ما از همه بيشتر است و ملكمان بزرگتر است و ديارمان محكمتر است ، چگونه زبون عربان شويم و باج به آنها دهيم به خدا هرگز چنين نكنيم . » گفت : « پس بياييد با او صلح كنيم كه سرزمين سوريه را به دو دهم و سرزمين شام را به من واگذارد . » گويد و سرزمين سوريه : فلسطين و اردن و دمشق و حمص و اين سوى دربند بود و آن سوى دربند را شام مىگفتند . گفتند : « چگونه سرزمين سوريه را كه سر گل شام است به دو دهيد به خدا هرگز چنين نكنيم . » و چون از قبول گفتهء هرقل دريغ كردند گفت : « به خدا خواهيد ديد كه اگر در مقابل او به شهر خويش پناه بريد مغلوب مىشويد . » . پس از آن بر استرى نشست و برفت تا به نزديك دربند رسيد و رو به سرزمين شام ايستاد و گفت : « درود به سرزمين سوريه ، درود وداع . » آنگاه برفت تا به قسطنطنيه رسيد . ابن اسحاق گويد : پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم شجاع بن وهب را به منذر بن حارث بن ابى شمر امير دمشق فرستاد . واقدى گويد : نامه وى چنين بود : « درود بر آنكه پيرو هدايت شود و بدان ايمان آورد ، من ترا دعوت مىكنم